شهریار قلب من بودی ندانستی چرا
گفتمت روحم به فدایت نخواستی،چرا
رفتی و من ماندم غریب و ماتم زده
کلبه ی عشقم را غمت آتش زده
تو نه آدمی نه پری و نه فرشته
تو،تو قصه هایی که خدا نوشته
حالا این منم که مرد قصه گردم
منی که برگ پاییزی و زرد زردم
کاش میشد بدون تو ماتم نگیرم
روزی صدها بار با بغض نمیرم