شهریار قلب من بودی ندانستی چرا
گفتمت روحم به فدایت نخواستی،چرا
رفتی و من ماندم غریب و ماتم زده
کلبه ی عشقم را غمت آتش زده
تو نه آدمی نه پری و نه فرشته
تو،تو قصه هایی که خدا نوشته
حالا این منم که مرد قصه گردم
منی که برگ پاییزی و زرد زردم
کاش میشد بدون تو ماتم نگیرم
روزی صدها بار با بغض نمیرم
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید