💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
عشق زیباست اگرپاک وبی ریا باشد همانند تو عزیزم

یکشنبه 04 اسفند 1392

post

 

قرار نبود عاشقت باشم , اما...

گاهی همینجوری است

گوش می‌دهی، نگاه میکنی، دلت می‌ریزد ...

و دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست , هیچ کارش نمیتوانی بکنی...

دوست داری زُل بزنی به یک گوشه , فرو بروی در خودت...

چندبار صدایت کنند و نشنوی، اصلن حس نکنی .

میدانی ؟؟

چون دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست , هیچ چیز

ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ؛

ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﯿﺎﻭﺭﯼ

 





یکشنبه 04 اسفند 1392

post

و باز در پایان حرفهایم

 

 

ما بهم نمیرسیم

اما بهترین غریبه ات می مانم
که تو را
همیشه دوست خواهد داشت...





یکشنبه 04 اسفند 1392

post

خــــدایـــا....

 

بارها همان جایی دستم را گرفتی که .

می توانستی مچم را بگیری 

فردا را به امید آنکه...در آغوشم بگیری شروع می کنم..

 





یکشنبه 04 اسفند 1392

post

 

می خواهم بنویسم

نمی توانم ؛

یک کلمه به ذهنم می رسد

تـــــــو" تمام شد این هم نوشته ی امروز.

 





یکشنبه 04 اسفند 1392

post

چقدر سخته آدم

هم این دنیاشو از دست بده هم اون دنیاشو ...

خدایـــــــااااااا ...

چرا کمک نمیکنی...





یکشنبه 04 اسفند 1392

post

برای بعضی درد ها

نه می توان گریه کرد ...

نه می توان فریاد زد ...

برای بعضی از دردها...

 

فقط می توان

نگاه کرد و شکست.
..

 





یکشنبه 04 اسفند 1392

post

هنوز مثل سابق

مهربانم

اما دیگر کسی صدایم نمی کند

مهربانم” …

 میدونید!!! 

ﻭﻗﺘﯽ

ﺩﻟﺖ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ “ﮔﯿﺮ” ﺑﺎﺷﻪ ،

ﮐﻞ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﻭ “ﻧﺦ ﮐﺶ” ﻣﯿﮑﻨﻪ

 

 

 

واما...

بـــــــــــاز در پایان حرفهایم...

 

 

تنهایی یعنی:

عاشقشی ...


ولی حق نداری بهش نزدیک بشی


چون:اون دیگه تنهانیست...





یکشنبه 04 اسفند 1392

post

باتمام وجود گناه کردم و در تکرار آن اصرار

اما نه نعمتش را از من گرفت نه گناهانم را فاش کرد

اگر اطاعتش را کنم چه ميکند




شنبه 03 اسفند 1392

post

از يه جايي به بعد به خودت ميگي...

 

اصلن چه دليلي داره به كسي بگم حالم بده ؟
اونا چيكار ميتونن واسم كنن...

 

 جز گفتنِ يه الهي بميرم ،
جز گفتنِ يه ناراحت نباش ميگذره ...
در روز اونقد مي خنديو ميگي واي ...

 

من چقد خوشحالم كه خودتم باورت ميشه

واقعن حالت خوبه اما شبا

 

وقتي سرتو ميذاري رو بالش ميگي نه !!

 

 اونقدرا هم خوب نيستم .
كم كم گريه كردن يادت ميره ،

 

 ميريزي تو خودت ؛
غمه دوريشو ، اينكه رفت با كـَسه ديگرو ...

 

ميگي به من چه !!
چند وقت بعد ميبيني ديگه نميتوني ... 
سره يه موضوعِ كوچيك گريه ميكني ،

 

 داد ميزني ،

 

ميگي چه بلايي داره سرم مياد ؟
به خودت فُحش ميدي ، ميكوبي به درو ديوار ، 
همه بهت ميگن چته ؟

 

تو كه اينقد ضعيف نبودي !!
توو دلت ميگي ...!

 

اونقد قوي بودم كه ديگه ته كشيده ...
تمومِ افكارم ، باورام ، احساسم ، حتی خودمم ديگه ته كشيدم.

 





شنبه 03 اسفند 1392

post

 
 

تادست به قلم ميبرم سراغ تـــــــو راميگيرند کلمات

چه بنويسم؟؟؟

دنیــــای مـــــن ....

مجــــازی اَش هم ؛

غمگــــین بود...